السيد جلال الدين الحسيني الأرموي المحدث
820
تعليقات نقض ( فارسى )
ور سوى مشترى آرد نظر هيبت و خشم * طيلسان بنهد و شش پايهء منبر شكند ور نباشد ز پى قهر عدويش بهرام * جوشن و درع بيندازد و خنجر شكند كمترين ذرّهست از نور ضميرش خورشيد * لاجرم قدر نجوم از رخ از هر شكند عدل او بر فلك آن محتسبى بگمارد * چرخ در پيش نهد زهره و مزهر شكند تير از آن تا كه مگر ثبت كند مدحت او * فلك هفت ورق را پى دفتر شكند گر كله گوشهء اقبال فرو جنباند * ماه را خرمن اين نور مزوّر شكند اى سخا پيشه كريمى كه محيط كف تو * بخل را دركشد و كشتى و لنگر شكند نظر هيبت و آوازهء عدلت بجهان * باز را منع كند زانكه كبوتر شكند صبح اقبال تو راضى نشود از خود اگر * قرص خورشيد نه در سينهء خاور شكند صيت عدل تو اگر زانكه رسد هيچ بمى * راز دلها همه اندر دل ساغر شكند ور رسد صولت و خشم تو بماهىّ و خروس * در تن و بر سرشان جوشن و مغفر شكند هست كلك تو بكردار يكى مرغ ضعيف * ليك نسر فلكى را همه شهپر شكند گر همه روى زمين لشكر دشمن گيرد * پشت ايشان بصريرى نه بياور شكند بس ضعيف است و ليكن پس اظهار هنر * پيكر نغز خوشش تاج دو پيكر شكند ليك خاطر چو كند وصف تو اندر ماند * كلك را چون بمديح تو رسد سر شكند تا كند جلوه عروس طربانگيز بهار * هر كجا دست صبا زلف معنبر شكند دولتت باد هميشه چو بهاران تازه * تا حسود تو ز اقبال تو بهتر شكند رشتهء عمر تو با دور فلك پيوسته * تا فلك را ز قضا محور و چنبر شكند قرّة العين تو در ملك ابد باقى باد * تا كلاه شرفش افسر قيصر شكند ( امّا دو قصيدهء ديگر كه عربى است بدين قرار است ) : قصيدهء چهارم اينست و مشتمل بر چهل و يك بيت مىباشد . [ في مدح المرتضى فلك المعالي عزّ الدين يحيى ] تبسّم ضاحكا ثغر الصباح * فحي على الصبوح مع الصباح « 1 »
--> ( 1 ) - الصباح فى المصراع الاول مفتوح الصاد بمعنى اول النهار ، و فى المصراع الثانى مكسور الصاد جمع الصبيح و الصبيحة بمعنى اللامع الوجه .